![]() |
![]() |
|
| گفتگوهای عاشقانه مریم و محمود |
|
این مملی هم عجب حرفایی می زنه ببین برای من چی نوشته!!
وقتی بزرگ میشوی ، دیگر خجالت میکشی به گربه ها سلام کنی و برای پرنده هایی که آوازهای نقره ای میخوانند ، دست تکان بدهی .فکرمیکنی آبرویت میرود اگر یک روز مردم ــ همانهایی که خیلی بزرگ شده اند ــ دلشوره های قلبت را ببینند . ترسیدم !!یعنی وقتی من بزرگ بشم دیگه نمیتونم تو جیب خالی محمود شکلات های خوشمزه پیدا کنم.یعنی عروسکم دیگه با من حرف نمی زنه؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 8:19 توسط مریم |
|
|
راستی این چند ماه من کجا بودم؟خودم میگم.من خونه بودم.همش داشتم بزرگ می شدم. آخرش مجبور شدم حرف زدن به زبون آدم بزرگا رو یاد بگیرم.هنوز خیلی خوب یاد نگرفتم.زبون ما بچه ها خیلی قشنگتره ولی مجبورم یاد بگیرم. واقعن آدم بزرگا بد حرف می زنن.
نمی دونم چرا وقتی من حرف میزنم هیچکس گوش نمی کنه که من چی میگم ولی همه خیلی خوشحال میشن که من حرف زدم .مگه آدم حرف میزنه که بقیه خوشحال بشن؟ وقتی داداشم همون حرفا رو میزنه همه گوش میکنن ولی هیچکی خوشحال نمیشه. امسال دیگه مدرسه نمی رم.میرم دانشگاه .باور نمی کنین.ولی راس میگم.مهد کودک جدید من نزدیک دانشگاس.تازه محمود میگه که من از همه دانشجوها خوشگلترم.به نظر شما راست میگه؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم دی 1387ساعت 11:55 توسط مریم |
|
|
می خوای ببینی من چقدر بزرگ شدم؟باور نمی کنی.شاید قد داداشم شده باشم.شاید هم یه کم کمتر.عکس هام رو ببینین.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 10:47 توسط مریم |
|
|
سلام
دو روز قبل همه دور من جمع شدن.حسابی منو بوسیدن.برام دست زدن.خوشحالی کردن. بعد من یک ساله شدم.شاید اگر کمی بیشتر منو می بوسیدن و کمی بیشتر دست میزدن حتی دو ساله یا سه ساله هم می شدم .به نظر شما خیلی خوبه که آدم دو ساله یا سه ساله بشه؟مثلا برای داداش من که خیلی بزرگه چقدر دست زدن و چقدر بوسیدنش تا اینقدر بزرگ شده؟ من ۲ روز قبل یک ساله شدم.خودم هم نمی دونم یعنی چه.شما میدونین؟مثلاروزی که یک ساله شدم با روز قبلش چه فرقی داره؟ ولی حتمن باید خیلی خوب باشه که همه خوشحال بودن. سیاوش می گفت که اسم من« با باران آمد »باید باشه چون یه روز بارونی دنیا اومدم. علی هم یه خورده مهربون تر بود. کم تر منو کتک زد. خودم هم به یه نتیجه ی مهم رسیدم.این آدم بزرگا هر کاری کنم زبون من رو نمی فهمن . هر چقدر داد بزنم و تکرار کنم حالیشون نمی شه که نمی شه.بعضی وقتا گریه ی منو در می آرن. خیلی سخته ولی چاره ای نیست .دیگه تصمیم گرفتم خودم زبونشون رو یاد بگیرم . چقدر بد حرف می زنن. چقدر کلمه ی اضافه دارن این ادم بزرگا.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 17:29 توسط مریم |
|
|
من خیلی هم ناراحتم.این پدر رفته یه دوربین تازه گرفته فقط دوست داره از من عکس بگیره.خوب من هم دوست دارم عکاسی یاد بگیرم ولی اصلا حاضر نیستن دوربین رو یه لحظه هم به من بدن.میگن دوربین میشکنه.
مگه آدم تا چهار تا دوربین نشکنه عکاسی یاد میگیره آخه؟؟؟
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 11:47 توسط مریم |
|
|
سلام. فکر کردین من این مدت چیزی نمی نوشتم بیکار بودم ؟ من همش داشتم بزرگ می شدم . اصلا وقت سر زدن به وبلاگم رو نداشتم . آخه مگه بزرگ شدن ساده اس؟شما که بزرگ نشدین نمیدونین چقدر سخته. اولا که ۵ تا دندون دارم هر کدوم با چه دردسرس در اومدن . بعدشم من بعد یه عمر تونستم سر پا بایستم !! من یه جاهایی رو کشف کردم ( اینو داداشم می گه )که تا حالا کسی ازشون خبر نداشت.مثلا یه جایی رو پیدا کردم پر از قاشق و چنگال.ولی مامان بعد از اینکه من اونجا رو پیدا کردم همه ی قاشق چنگالا رو برداشت واسه خودش. حتی نذاشت من یه روز باهاشون بازی کنم.مگه اون قاشق چنگالا که من پیدا کردم مال خودم نیستن؟؟؟؟؟
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 8:1 توسط مریم |
|
|
من مریضم .از یک هفته قبل توی بیمارستان بستری شدم.اینقد حالم بد بود که حد نداشت. الان یه کم بهترم. ولی هنوز خوب خوب نشدم.هنوز تب دارم.دکتر جوونه میخواس منو مرخص کنه ولی اوون دکتر پیرمرده که شبیه بابابزرگاس گفت که باید یه روز دیگه هم بمونه.یکی به این بابابزرگ دکتر بگه حالا فکر کن نوه ی خودته تو بیمارستان نگه میداشتی تا اوون خانم پرستار بداخلاق با اوون یکی که بداخلاق نیست و همیشه یه کوچولو می خنده با هم بیان دست و پاشو سوراخ سوراخ کنن؟؟
. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 8:48 توسط مریم |
|
![]() ![]() ![]() |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 9:32 توسط مریم |
|
|
من بزرگ شدم.....خیلی....... اینقد
باور نمی کنین ولی من خیلی بزرگ شدم.دوتا دندون دارم که مال خودمن.باهاشون نمی شه غذا خورد ولی قشنگن دیگه. من یه کوچولو سر پا می ایستم.اینقد با حاله که نگو. وقتی شما هم بزرگتر بشین و بتونین سر پا بایستین می فهمین چه کیفی داره.تازه من مدرسه هم میرم ولی هنوز منو سر کلاس راه نمیدن. میبرنم تو شیر خوارگاه . هنوز نمی دونن من بزرگ شدم . اوون دخترایی که میرن سر کلاس یه خورده از من بزرگترن ولی اشکال نداره.این آدم بزرگا اصلا حالیشون نیس کار خودشونو میکنن. چند روز دیگه چند عکس خوشگل از خودم می ذارم تو وبلاگ.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 10:25 توسط مریم |
|
|
سلام
اخبار بد امروز خیلی روز بدی بود.واکسن . درد وقت تزریق !!! وای!!! بعد هم حتما تب و مریضی.اینا اگر منو دوست داشتن ۴۵ روز یکبار این بلا رو سر من نمیاوردن. این دندون من هم که در نمیاد. خسته شدم. این خرس مهربون داداشی شیطونم هر وقت مامان حواسش نیست انگشتش رو می کنه تو دهن من دنبال دندون می گرده . تو خودت دوس داری یه نفر دس کنه تو دهنت. اخبار خوب من می تونم چهار پنج دور بچرخم دور خودم. حتما بزرگ شدم دیگه. اونجایی که بهم واکسن زدن همون خانمه که لباس سفید تنش بود و یه کم بد اخلاق بود انگار از اینکه به من واکسن زدن بعد من خیلی گریه کردم دلش سوخت به مامان گفت باید به این خانم ( یعنی من ) از این به بعد غذای درس و حسابی بدین. نکنه از این غذاهای الکی دوباره مامان بپزه به خوردم بده.من که به کمتر از قورمه سبزی راضی نمی شم عجب بویی داره. حتما خوشمزس. |
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم شهریور 1386ساعت 11:27 توسط مریم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من مریم کوچولو هستم.متولد اسفند 1385.هر چی درگوشی به محمود بگم!! می نو یسه تو این وبلاگ.
|
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1387 دی 1387 خرداد 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 |
|
RSS
|